كيان

كيان جان تا این لحظه 6 سال و 10 ماه و 22 روز سن دارد

پسر نازم

پسر نازم


تاریخ : 14 شهریور 1394 - 22:55 | توسط : monir | بازدید : 806 | موضوع : فتو بلاگ | یک نظر

قربون اخمت پسرم

قربون اخمت پسرم


تاریخ : 14 شهریور 1394 - 22:52 | توسط : monir | بازدید : 393 | موضوع : فتو بلاگ | نظر بدهید

آخ قربونت كه ناز خوابيدي

آخ قربونت كه ناز خوابيدي


تاریخ : 14 شهریور 1394 - 22:50 | توسط : monir | بازدید : 1298 | موضوع : فتو بلاگ | نظر بدهید

.

.


تاریخ : 13 شهریور 1394 - 21:55 | توسط : monir | بازدید : 400 | موضوع : فتو بلاگ | نظر بدهید

اولين عكس پسرم

اولين عكس پسرم


تاریخ : 13 شهریور 1394 - 21:53 | توسط : monir | بازدید : 1121 | موضوع : فتو بلاگ | نظر بدهید

پسر گلم

پسر گلم


تاریخ : 13 شهریور 1394 - 21:53 | توسط : monir | بازدید : 364 | موضوع : فتو بلاگ | نظر بدهید

زميني شدن فرشته نازم

سلام كيان جونم امروز ١شهريور ٩٤هست شما هفت روز پيش يعني روز ٢٥ مرداد ٩٤ بدنيا اومدي ،

از صبح كه رفتيم بيمارستان تا ساعت ده منتظر بودم تا دكترم بياد و بريم اتاق عمل كه ساعت ده دكتر اومد و شما رو بدنيا اورد بعدش ساعت يازده و نيم بود به هوش اومدم و تا اومدم تو بخش حدود ساعت ١٢ بود ، يه نيم ساعت بعدشم شما رو آوردن پيشم كه اون لحظه واقعا زيبا بود و بهترين لحظه عمرم بود و نميتونم با هيچي مقايسش كنم ، بعد بابايي و مامان و باباهامون اومدن ملاقات همراه خالاه ليلا و خاله زهراي بابا كه همه از ديدنت خيلي خوشحال بودن ، عمه هاجرتم به خاطر اينكه تو خيلي كوچولو بودي گريه افتاد ، حتي بابايي وقتي واسه اولين بار تو رو ديد گريه افتاد و همش به من و شما خيره شده بود ، شما وزنت ٢٦٧٠ بود و قدت ٤٧ سانت بود ، عزيزم ايشالا هميشه سالم باشي و سلامت .

چند روز اول شير نميگرفتي ، حتي تو بيمارستانم نتونستيم درست بهت شير بديم و با شيشه پستونك  و قاشق بهت شير داديم كه پرستاره دعوامون كرد و گفت اين پسره مك زدن بلد نشده چون با قاشق بهش شير دادين ، 

خلاصه بعد از چهار روز به كمك زندايي فاطمه شير گرفتي و هممونو خوشحال كردي.

امروز هشت روزته و هر روز برامون عزيزتر ميشي ، فردا ميخايم ببريمت پيش متخصص تا ببينتت.

بوس بوس


تاریخ : 01 شهریور 1394 - 17:27 | توسط : monir | بازدید : 346 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

روز آخر

سلام عشق ماماني ، امروز ٢٤ مرداد روز شنبه هست و تا چند ساعت ديگه شما فرشته كوچولوي ما زميني ميشي و مياي تو بغل من و بابايي ، الان ساعت ١ و ٤٧ دقيقه صبحه و من از استرس خوابم نميبره و قراره ساعت ٥ بريم بيمارستان ، خلاصه كه امشب آخرين شبيه كه تو دل ماماني هستي از فردا مياي تو بغلم و من كلي بوست ميكنم ، حس و حال اشبمو هيچ كس درك نميكنه چون حس خاصي دارم و نميدونم فردا چي ميشه ، اميدوارم بعد از زايمان تنها دغدغم شير دادن به ني ني كوچولوم باشه و از همه لحاظ سالم باشه. 

خدا جونم امشب شب خاصيه ميخام واسه همه منتظرا دعا كنم كه ايشالا به زودي مامان بشن ، براي همه مريضا به ويژه پدر بزرگم شوهر خالم و خالم  و بقيه مريضا دعا ميكنم كه ايشالا سلامتيشونو بدست بيارن، بعد واسه همه گرفتارا كه ايشالا گرفتاريشون برطرف بشه دعا ميكنم . و همه ماماناي باردار كه زايمان راحتي داشته باشن.

خدا جونم شكرت كه اين لحظه رو درك ميكنم و فردا ميخام مادر بشم  كه اين بهترين حسيه كه دارم ، اميدوارم قدر اين نعمت بزرگو بتونم بدونم .

آمين


تاریخ : 24 مرداد 1394 - 05:45 | توسط : monir | بازدید : 433 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

هفته آخر و بدنيا اومدم فرشته كوچولومون

سلام كيان جونم امروز ٢١ مرداد هست و ما پريروز رفتيم دكتر ، خانوم دكتر بعد از معاينه گفتن كه نميتونم طبيعي زايمان كنم و شنبه تاريخ ٢٤ مرداد برام وقت زد كه برم بيمارستان و زايمان سزارين كنم، عزيزم چند روز ديگه تا زميني شدنت بيشتر نمونده عزيزم .

پريروز از دكتر كه برگشتيم تا اومديم بيايم خونه يازده شب شده بود و من خيلي خسته شده بودم بخاطر همين تكونات كم شده بود و شكمم سفت سفت شده بود برا همين  بابايي نگرانت شد و با هم رفتيم بيمارستان بعد از سه بار نوار قلب بالاخره تكون خوردي و قلبت منظم شد ، خلاصه حسابي ترسيده بوديم و تا اومديم خونه صبح شده بود ، ولي خدا رو شكر به خير گذشت.

خوشگل مامان ، فرشته كوچولوي من قراره شنبه بياي پيشمون و ما خيلي خوشحاليمو هممون داريم مقدمات اومدنتو فراهم ميكنيم، مامانم تخت واسم آماده كرده و تخت كوچولوتم اورديم خونه مامانم كه جات مناسب باشه.


تاریخ : 21 مرداد 1394 - 19:04 | توسط : monir | بازدید : 359 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید



مشاوره، آموزش، طراحی و ساخت فروشگاه اینترنتی