كيان

كيان جان تا این لحظه 6 سال و 10 ماه و 22 روز سن دارد

روز آخر

سلام عشق ماماني ، امروز ٢٤ مرداد روز شنبه هست و تا چند ساعت ديگه شما فرشته كوچولوي ما زميني ميشي و مياي تو بغل من و بابايي ، الان ساعت ١ و ٤٧ دقيقه صبحه و من از استرس خوابم نميبره و قراره ساعت ٥ بريم بيمارستان ، خلاصه كه امشب آخرين شبيه كه تو دل ماماني هستي از فردا مياي تو بغلم و من كلي بوست ميكنم ، حس و حال اشبمو هيچ كس درك نميكنه چون حس خاصي دارم و نميدونم فردا چي ميشه ، اميدوارم بعد از زايمان تنها دغدغم شير دادن به ني ني كوچولوم باشه و از همه لحاظ سالم باشه. 

خدا جونم امشب شب خاصيه ميخام واسه همه منتظرا دعا كنم كه ايشالا به زودي مامان بشن ، براي همه مريضا به ويژه پدر بزرگم شوهر خالم و خالم  و بقيه مريضا دعا ميكنم كه ايشالا سلامتيشونو بدست بيارن، بعد واسه همه گرفتارا كه ايشالا گرفتاريشون برطرف بشه دعا ميكنم . و همه ماماناي باردار كه زايمان راحتي داشته باشن.

خدا جونم شكرت كه اين لحظه رو درك ميكنم و فردا ميخام مادر بشم  كه اين بهترين حسيه كه دارم ، اميدوارم قدر اين نعمت بزرگو بتونم بدونم .

آمين


تاریخ : 24 مرداد 1394 - 05:45 | توسط : monir | بازدید : 433 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

هفته آخر و بدنيا اومدم فرشته كوچولومون

سلام كيان جونم امروز ٢١ مرداد هست و ما پريروز رفتيم دكتر ، خانوم دكتر بعد از معاينه گفتن كه نميتونم طبيعي زايمان كنم و شنبه تاريخ ٢٤ مرداد برام وقت زد كه برم بيمارستان و زايمان سزارين كنم، عزيزم چند روز ديگه تا زميني شدنت بيشتر نمونده عزيزم .

پريروز از دكتر كه برگشتيم تا اومديم بيايم خونه يازده شب شده بود و من خيلي خسته شده بودم بخاطر همين تكونات كم شده بود و شكمم سفت سفت شده بود برا همين  بابايي نگرانت شد و با هم رفتيم بيمارستان بعد از سه بار نوار قلب بالاخره تكون خوردي و قلبت منظم شد ، خلاصه حسابي ترسيده بوديم و تا اومديم خونه صبح شده بود ، ولي خدا رو شكر به خير گذشت.

خوشگل مامان ، فرشته كوچولوي من قراره شنبه بياي پيشمون و ما خيلي خوشحاليمو هممون داريم مقدمات اومدنتو فراهم ميكنيم، مامانم تخت واسم آماده كرده و تخت كوچولوتم اورديم خونه مامانم كه جات مناسب باشه.


تاریخ : 21 مرداد 1394 - 19:04 | توسط : monir | بازدید : 359 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید


تاریخ : 15 مرداد 1394 - 20:06 | توسط : monir | بازدید : 401 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

...

...


تاریخ : 15 مرداد 1394 - 20:00 | توسط : monir | بازدید : 409 | موضوع : فتو بلاگ | نظر بدهید

هفته ٣٧

سلام پسر خوشگلم امروز ١٥ مرداده و ما الان توي هفته ٣٧هستيم ديروز دكتر بودم خدا رو شكر همه چيز خوب بود و دكتر گفت وزنتم خوبه ، آخه من فكر ميكردم كمه وزنت اما دكتر گفت خوبه خدا رو شكر ،

راستي هفته پيش بابايي تصادف كرد و با ماشين زد به يه ماشين ديگه ولي خدا رو شكر چيزيش نشد و فقط خسارت مالي داشت كه اونم فداي سر پسر گلم شد، خلاصه هفته پيش رفتيم آتليه بارداي و سه تا عكس گرفتيم كه هنوز آماده نشده ايشالا تا قبل از بدنيا اومدنت آماده بشه كه هر كسي مياد ديدنت نشونش بديم، 

اين روزا واقعا برام سخت شده از خوابيدن و نشستن گرفته تا حتي غذا خوردن ، ديشب كه اصلا تا صبح خوابم نبر آخه معده درد شديد داشتم ، ولي با همه اين سختياش برام شيرينه و خوشحالم كه تو اومدي پيشمون .


تاریخ : 15 مرداد 1394 - 19:52 | توسط : monir | بازدید : 426 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

ماه نهم و پايان انتظار

سلام عشق ماماني امروز ١١مرداد هست و ما يك هفتس رفتيم تو ماه نهم و تو هر لحظه ممكنه بدنيا بياي و بياي تو بغل مون و دنيامونو پر از شادي كني، عشق ماماني اين چند روزه خيلي برام سخت شده كارام ،بلند شدن و نشستن و راه رفتن و همه كار ولي با وجود تو اصلا برام مشكلي نيست و هر روز رو به شوق تو شروع ميكنم كه يه روز ديگه هم به لحظه ديدنت نزديك تر ميشم. خدا رو شكر كه سالمي و هر لحظه با تكونات ماماني رو از وجودت با خبر ميكني و كلي بهم اميد ميدي، من و بابايي همه چيو واسه اومدنت آماده كرديم و عمه هاجرت هم چند روز پيش اومد ساكتو بست ، راستي پريروز يعني ٧ مرداد رفتيم سونو و دكتر گفت وزنت ٢٨٠٠هستش ،اميدوارم تا لحظه بدنيا اومدنت بيشتر وزن بگيري و تپل مپل بشي عزيزم.


تاریخ : 12 مرداد 1394 - 00:36 | توسط : monir | بازدید : 428 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

يه شب پر استرس

سلام جيگر ماماني امروز ٥ مرداده و دو روز پيش شما منو بابايي رو خيلي ترسوندي روز ٣ مرداد از صبح كه پا شدم تكوناي نازت كم شده بودن و من هرچي شيريني خوردم بيشتر نشد اون روز يكم خونه رو هم تميز ميكردم خسته شده بودم ديگه ساعت ٦و نيم بعد از ظهر به دكتر زنگ زدم گفت اگر بعد از خوردن يه چيز شيرين تكون نخورد حتما برو بيمارستان منم يه چايي با گز خوردم ولي اثري از تكوناي شما نبود تا اينكه ساعت هفت رفتيم بيمارستان و اونجا گفتن يه كمپوت بخور و بيا تا نوار قلب بگيريم ، خلاصه بعد خوردن كمپوت رفتم واسه نوار قلب داخل زايشگاه ،واي من خيلي ترسيده بودم و نگران بودم تا اينكه صداي قلب نازتو شنيدم و كلي خوشحال شدم خلاصه نيم ساعتي طول كشيد تا تموم شد بعد خانوم دكتر گفتن همه بچه ها تا چشمشون به دستگاه ميوفته تكون ميخورن و خوب ميشن ،اونجا چنتا دستگاه به شكمم وصل كردن ويه دكمه دادن دستم كه تكوناتو علامت بزنم كه خدا رو شكر همه چي خوب بود ،خلاصه كه همه ما رو ترسوندي عزيزم و از اون روز يه ترسي تو دلم افتاده كلا از بيمارستان ميترسم،خدا خودش كمك كنه كه به سلامتي بياي تو بغلمون فرشته آسموني من ،

تا زميني شدن فرشته كوچولومون چند هفته ديگه وقت هست.


تاریخ : 05 مرداد 1394 - 20:22 | توسط : monir | بازدید : 471 | موضوع : وبلاگ | یک نظر



مشاوره، آموزش، طراحی و ساخت فروشگاه اینترنتی