كيان

كيان جان تا این لحظه 6 سال و 10 ماه و 22 روز سن دارد

ويار ها جديد ماماني

سلام پسر نازم من ديروز خيلي خيلي هوس طالبي كرده بودمو خربزه كه تو اين فصل سال كه زمستونه اصلا پيدا نميشه ، ديگه بابايي همه جاها رو گشته بود و به چنتا ميوه فروش سپرده بود كه برام پيدا كنن كه متاسفانه پيدا نكردن ولي ديروز دم يه تريا يه پارچ آب طالبي ديدم سريعا رفتيم خريديم خيلي خوشمزه بود مغازه داره ميگفت تازه امروز اومده از جنوب ، خلاصه ديگه آب طالبي خيلي چسبيد و بعد خوردنش تو دلم تكون ميخوردي فكر كنم داشتي تشكر ميكردي .


تاریخ : 27 اسفند 1393 - 15:46 | توسط : monir | بازدید : 472 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

تعين جنسيت

سلام عشق ماماني الهي كه فدات بشم منو بابايي ١٩ اسفند براي مراقبت رفتيم پيش دكتر و براي هفته بعدش يعني ٢٦ اسفند نوبت سونوگرافي گذاشت ، من و بابايي بي صبرانه منتظر بوديم كه اين روز برسه از طرفي هم چون قبل عيد هست هيچ سونوگرافي بهمون نوبت نميداد ديگه بابايي از بس زنگ زده بود به اين ور و اون ور بالاخره نوبت سه شنبه صبح ساعت ٨ رو دادن من و بابايي از ساعت شيش صبح بيدار بوديم و منتظر بوديم ساعت بگذره كه ساعت هفت راه افتاديم و عمه هاجر جونتم باهامون اومد ، خلاصه نوبت گرفتيم و چون خيلي شلوغ بود هيچكسو راه نميدادن من از  خانم دكتر خواهش كردم كه اجازه بدن بابايي بياد داخل كه بعد كلي خواهش اجازه دادن ، 

هر لحظه منتظر بوديم ببينيم چي ميگه كه يه دفه گفت پسره منو بابايي خيلي خوشحال شديم كه ني نيمون سالمه و يه گل پسره  ، همون موقع از ديدن دست و پاهاي كوچولوت كلي ذوق كردم و خدا رو شكر كردم كه سالمي ، خانوم دكتر انگشتاي كوچولوتو برام شمرد و كف پاهاتو نشونم داد همون موقع اينقدر دستاتو تكون ميدادي كه بابايي ميگفت چقدر شيطونه ، خلاصه وقتي اومديم بيرون عمه جون هاجرم خيلي خوشحال شد و زنگ زد به بابا بزرگت و مامان بزرگت خبر داد اونام از سالم بودنت خوشحال شدن ، ماماني خودمم كه ميگفت چه دختر چه پسر من قربونش ميرم ،

روز تعين جنسيت همون روز چهارشنبه سوري بود و ما آخر شب جلوي خونه آتيش روشن كرديم و تموم بدي هايي كه تو اين سال داشتيمو ريختيم و سوزونديم ايشالا سال جديد سال پر خير و بركتي باشه و مملو از شادي كه بزرگترينم تويي عشق ماماني.


تاریخ : 27 اسفند 1393 - 15:31 | توسط : monir | بازدید : 371 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

اولين حركتاي كوچولوت

سلام عشق ماماني امروز ٦ اسفنده ٩٣ هستش من چند روزيه دارم خونه تكوني ميكنم و حسابي روزا خسته ميشم اما چون تو باهامي خستگي برام مهم نيست آخه ما دو نفريم .

ديروز بعد مرتب كردن اتاق خواب خيلي خسته بودم كه رفتيم خونه مامان بتول جون و اونجا يه چايي با پولكي خوردم ، چند دقيقه بعدش احساس كردم تو دلم وول وول خوري و همون موقع دستمو گذاشتم كه بيشتر حس كنم ولي متوقف شد ، باباي از يك هفته پيش هر روز ميپرسه كه تكون خوردي يا نه كه ديشب با خبر تكون خوردنت خوشحال شد و كلي ذوق كرد .

ني ني نازم بدون كه منو بابايي خيلي دوستت داريم و بابايي تو رو گيگيل بابايي صدا ميكنه و هر لحظه احوالتو از من ميپرسه و منم ميگم ما دوتايي خوبيم . حواست باشه عزيزم من هواتو دارم تو هم هوا منو داشته باشياااا خخخخخخ.

عشق ماماني الان تو هفته ١٤ هستم دو هفته ديگه نوبت دكتر دارم شايد اون موقع جنسيتت رو بفهمم و بدونم تو دخملي يا پسر . ايشالا كه سالم باشي و سلامت . 

بووووووس


تاریخ : 05 اسفند 1393 - 19:11 | توسط : monir | بازدید : 444 | موضوع : وبلاگ | یک نظر



مشاوره، آموزش، طراحی و ساخت فروشگاه اینترنتی